تبلیغات
*★*.::ss501-story::.*★* - (EMANCIPATION-PART 26(END PART

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo

*★*.::ss501-story::.*★*
Online User


نویسنده :H@D!SEH
تاریخ:شنبه 25 شهریور 1391-11:02 ب.ظ

(EMANCIPATION-PART 26(END PART

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآو اینــــــــــــــــــــشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآـــــــــــــــك پایان تمام خماری هـــــــــــــــــــــــــشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآـــــــــــــــــاشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

من تشیف فرما شدم با پارت بیست و شیش یعنی پارت آخر داستـــــــــــشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآــــــــان!

هم خیلی خوشحالم() هم خیلی ناراحت()

خوشحال برای این كه داستانم بالآخره تموم شد و ناراحت برای این كه، خب داستانم تموم شد

بذارید یه ذره نطق كنم:

خیلی ممنون كه این مدت من و داستانمو تحمل كردید

ممنون از كسایی كه داستانمو می خوندن و نظر می ذاشتن و ممنون از كسایی كه می خوندن و نظر نمی ذاشتن

به هرحال با هر سختی ای بود پروندۀ این داستانم بسته شد

فقط خدا می دونه من خیلی از پارتای این داستانو تو وضعیتی تایپ كردم كه یه قدمی مرگ بودم اما با این حال برای همۀ كسایی كه می خوندن انقدر ارزش قائل بودم كه همین طور ادامه َـش بدم

تابستون خوبی بود،ولی خیلی زود گذشت

خیلی دلم می خواست موقع مدرسه هاهم داستان بنویسم ولی خب هرچقدر فكر می كنم به این نتیجه می رسم كه اصــــــــــــلاً امكان نداره

فكر نكنید میرم پشت سرمم نگاه نمی كنمــــــا!نه خیر...از این خبرا نیست...هیچ كی نمی تونه منو از كامپیوتر و نت جدا كنه،اگه من از كامیم جدا بشم باید یه فیلم تراژدی به اسم "جدایی حدیثه از كامپیوتر" بسازن كه تهش نقش اصلی كه من باشم در فراق كامپیوتر از دنیا میره...

موقع مدرسه ها تو نت هستم ولی برنامه ریزی شده،البته برنامۀ من نه! برنامۀ مادرجان گرام!

خیلی خب دیگه! زیادی وراجی كردم...

بفرمایید ادامه برای پارت آخــــــــــــــــــــــــــــــشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآـــــــــــــــــــــــــــــر======>


"اینم لینك دانلود داستان"

EMANCIPATION

 

 

 

(Wallpaper-Part 26(End Part

 

همین طور كه به روشیا چشم دوخته بود حس كرد تمام سالن داره دور سرش می چرخه...به سختی تعادل

خودشو حفظ كرده بود

بعد از لحظه ای نوری جلوی چشماشو گرفت و بعد..."

نمی تونست واضح جایی رو ببینه،فقط چندتا تصویر تار جلوی چشماش بود.بدنش چنان درد می كرد كه

نمی تونست گردنشو به راحتی تكون بده.با چشماش اطرافشو بررسی كرد.

-:پرستار...پرستار

تو بدترین وضعیت ممكن هم می تونست صدای روشیا رو تشخیص بده،اما چرا پرستارو صدا می

زد؟یعنی دوباره آورده بودنش بیمارستان؟چه اتفاقی داشت میوفتاد؟

صدای مردونه ای رو بالای سرش شنید:سلام بر ستارۀ K-pop،آروم باش و نفس عمیق بكش

متوجه شد صدای دكتره...به دستور دكتر چند تا نفس عمیق كشید

-:حالا آروم سرتو تكون بده ببینم

سخت بود ولی اونم انجام شد

دكتر دستشو جلوی صورت هیونگ تكون داد:می تونی دستمو ببینی؟

هیونگ نه خیلی واضح اما می تونست ببینه...آروم سرشو تكون داد

دكتر:نمی خوای هیچ حرفی بزنی؟

با صدای ضعیف و رگه داری جواب داد:چی بگم؟

-:همینم خوبه!بالاخره ما صدای شمارو شنیدیم...خیلی اذیتمون كردی،دوستات كه همشون نزدیك بود

بمیرن.دوست دخترتم خیلی نگرانت بود...یك لحظه هم از كنارت تكون نخورد

هیونگ دوباره با همون صدا زمزمه كرد:روشیا...

-:اوهوم.روشیا...به خاطر این اتفاقی كه برات افتاده بود خودشو مقصر می دوست...الانم خیلی خوشحاله

كه به هوش اومدی...خیلی خب!من دیگه می رم

هیونگ."مگه چندوقته اینجائم؟چه اتفاقی افتاد؟تو اون كلیسا..."

تو افكار خوش غرق بود كه صدای روشیا رو شنید:هیونگ!بالآخره بلند شدی؟!

هیونگ نگاهی به روشیا انداخت كه الآن كنارش نشسته بود

تعجب كرد.چشماش،صورتش؛ سالم سالم بودن...مثل اولش

روشیا:نمی خوای چیزی بگی؟

هیونگ همچنان بهت زده بود:تو حالت خوبه؟

-:این سوالیه كه من باید ازت بپرسم

-:چه اتفاقی افتاد؟من اینجا چیكار می كنم؟!تو...چشمات...

-:واقعاً هیچی یادت نیست؟!

-:روشیا! چی شده؟ من یادمه صورتتو با اسید سوزوندن.نمی تونستی چیزیو ببینی،یادمه...

-:پس این مدت كه تو كُما بودی داشتی اینجوری خواب می دیدی...ها؟...تعریف كن ببینم دیگه چی دیدی

-:می گی چی شده یا نه؟

-:اون اسیدی كه گفتی ریخته رو صورت من؛ تو واقعیت ریخت رو بازوی تو

هیونگ تعجب كرد.روشیا اشاره ای به بازوی چپ هیونگ كرد

نگاهی به بازوش انداخت...بانداژ شده بود.آروم تكونش داد...سوزش شدیدی تو بازوش حس كرد و

دوباره به روشیا چشم دوخت

یك لحظه همه چی به یادش اومد.وقتی موتور نزدیكشون شد هیونگ به طرف روشیا رفت و اونو تو

بغلش پنهان كرد و بعد بازوش با اسیدی كه موتوریا ریخته بودن سوخت

روشیا:خیلی بدی!چرا این كارو كردی؟

-:انتظار نداشتی كه می ذاشتم این چشما رو ازت بگیرن؟

-:احمق...می دونی مادرت چند بار بهت زنگ زد؟چی باید بهش می گفتیم؟هر بار یه بهونه آوردیم

هیونگ خنده ای كرد:اون خیلی رو من حساسه

-:خیلی؟!یه چیزی بیشتر از خیلی...نزدیك بود بیاد اینجا هممونو بزنه

هیونگ خندش گرفت:بقیه كجائن؟

-:دكتر گفت فقط یه نفر می تونه بیاد تو اتاق منم به هیچ كدومشون اجازه ورود ندادم...خودم زود پریدم

تو...آآآ...راستی قیافۀ اسید ریخه شدم چه شكلی بود؟خیلی زشت شده بودم؟

همون قیافۀ روشیا اومد جلوی چشمش،نمی خواست بهش فكر كنه.چشماشو بست و سرشو تكون داد

حس كرد روشیا دستشو گرفته...آروم چشماشو باز كرد

روشیا:آروم باش...نمی خواستم بهت یادآوری كنم...معذرت می خوام

هیونگ به دست روشیا كه حالا تو دست خودش بود نگاه كرد...دست اونم بانداژ شده بود:دستت...؟

-:چیزی نیست،چند قطره از اون اسیده هم ریخت رو دست من

هیونگ محكم دست روشیا رو فشرد:روشیا! خواهش می كنم،بیخیال شو...دیگه نمی خواد تو سیاست

دخالت كنی...باشه؟ازت خواهش می كنم

-:دیگه تموم شد،یون سوكو بردن زندان...یكیش به خاطر همین كاری كه با تو كرده بود و یكی دیگه هم به

خاطر پدر لیا...لیا بالآخره تونست ثابت كنه كه قاتل پدرش یون سوكه

-:این همه اتفاق افتاد؟مگه من چند روزه اینجائم؟

-:بیست و سه روز!

هیونگ كمی فكر كرد:آخه كدوم پدری حاضر میشه با بچۀ خودش همچین كاری بكنه؟!

-:هیچ پدری،مطمئناً اگه پدر خودم بود هیچ وقت این كارو نمی كرد

هیونگ متوجه ی حرف روشیا نشد."پدر خودم"؟!

به روشیا خیره شد

روشیا:یه هفته پیش از مادرم شنیدم...مادرم قبلاً ازدواج كرده بود،شوهرش كه همون پدر واقعی من باشه

مرد و وقتی مادرم باردار بود با یون سوك ازدواج كرد...نمی دونی وقتی اینا رو از مادرم شنیدم چقدر

خوشحال بودم!

هیونگ همچنان بهروشیا نگاه می كرد

روشیا:خیلی خب!بسه دیگه...تو باید استراحت كنی.من می رم بیرون خبر سلامتیتو به بقیه بگم تو هم یه

ذره استراحت كن

-:نه...الآن نرو

-:جایی نمی رم...همین جائم...باید چشماتو ببنی،حسابی قرمز شده...یه ذره استراحت كن دوباره همو می

بینیم

روشیا وقتی داشت از اتاق بیرون می رفت رو به هیونگ كرد:راستی...نگران بازوت نباش،می تونی

آستین كوتاه بپوشی...دكترا پیوند پوست انجام دادن بازوت از اولشم بهتر شده

اینو گفت و رفت بیرون

هیونگ با خودش فكر كرد.چقدر خوشحال بود كه اون اسید به جای صورت روشیا رو بازوی خودش

ریخته بود.چقدر خوشحال بود كه هنوز می تونست چشمای روشیا رو ببینه

تو همین افكار بود كه پلكاش سنگین شد و خوابش برد

 


 

چند روز گذشت و هیونگ از بیمارستان مرخص شد...همه تو خونۀ دابل اس بودن

یونگ سنگ از آشپزخونه بیرون اومد و به طرف مبلی رفت

دونگ جو:هیونگ(برادر بزرگتر)كجا؟

-:می خوام بشینم

-:انتظار نداری كه اجازه بدم پیش نونا بشینی؟خودم با گوشای خودم شنیدم چند روز پیش تو بیمارستان

چی بهش گفتی

یونگ سنگ آب دهنشو قورت داد و زیر چشمی به بقیه نگاهی انداخت...سرفه ای كرد:من چیزی نگفتم...

-:دارم می گم با گوشای خودم شنیدم،خودت بهش گفتی كه...

-:هی! گفتم بهش چیزی نگفتم

روشیا:اُاُاُ...سونبه! چه خبره؟چی بهش گفتی؟

جونگ مین:یونگ سنگ!نمی خواد خودتو اذیت كنی!ما از همون اولشم می دونستیم تو بالآخره...

یونگ سنگ:جونگ مین!شروع نكن

كیوجونگ:بگو چی شده دیگه؟همه خودمونی ایم...بگو

-:نمی ذارید اول بشینم؟

لیا:دونگ جو بذار هیونگ(برادر بزرگ تر)بشینه

هیونگ:اُاُاُ...پس دو طرفه َـس...یونگ سنگ!چی بهش گفتی؟ها؟

یونگ سنگ كنار لیا نشست...سرش پایین بود و پشت سر هم نفسشو بیرون می داد:نمیشه راجع به یه

چیز دیگه حرف بزنید؟

هیون:یونگ سنگ!هركی ندونه من یكی كه می دونم تو چه اساسی به...

-:من لیا رو دوست دارم

همه بهش نگاه كردن...چشماش بسته بود

دونگ جو بلند شد و دستشو گرفت:هیونگ!بلندشو...بلند شو برو یه جا دیگه بشین...الآن دیگه نمی تونی

انكار كنی كه چی گفتی

همه از حركت دونگ جو و یونگ سنگ خندشون گرفته بود

یونگ سنگ:برای چی برم یه جای دیگه وقتی خواهرتم منو دوست داره!

لیا:آآآ...نگاش كن چه اعتماد به نفسی داره!از كجا انقدر مطمئنی منم دوسِت دارم؟

یونگ سنگ با نگاه با نمكی به لیا چشم دوخت:دوست نداری؟!

لیا سرشو برگردوند:دونگ جو!اذیتش نكن

یونگ سنگ پافشاری كرد:پرسیدم دوسم نداری؟!

لیا:چی می خوای بشنوی؟

-:حقیقتو

-:دوباره بهت می گم

-:من جلوی همۀ اینا اعتراف كردم،حالا نوبت توئه

لیا نگاهی به بقیه انداخت و در آخر به یونگ سنگ نگاه كرد:من از خواننده های مغرور بدم میاد

یونگی تعجب كرد:حقیقت اینه؟

-:ولی نمی دونم چرا از تو خوشم اومده

یونگ سنگ خندۀ شیرینی كرد و پشت سرشو خاروند

-:به خصوص از این چال لپت

خنده َـش پررنگ تر شد

هیون:خیلی خب! بسه دیگه...یه ذره دیگه پیش برید معلوم نیست جلوی این بچه كارتون به كجا كشیده می

شه

لیا:سونبه...! دونگ جو!مگه قرار نبود دوستت بیاد دنبالت برید بیرون؟

كیوجونگ:می خوای بچه رو بفرستی بیرون كه كارتون به اونجاها كشیده بشه؟

یونگ سنگ:كیوجونگ!

دونگ جو به ساعتش نگاهی انداخت و روشو سمت یونگ سنگ كرد:دیگه باید برم!دوستم منتظرمه. ولی

اگه بفهمم كارتون به اونجاها كه اینا می گن كشیده شده باشه،دیگه نمی ذارم بیای پیش خواهرم...خدافظ

هیون رو به روشیا و هیونگ كرد:بعد از این همه سال هنوز عشقشون سر نگرفته ولی اینا چه زود به هم

اعتراف كردن...هیونگ!واقعاً كه بی عرضه ای...

جونگ مین:نــــــــــه!نمی خواد اعتراف كنید...روشیا خیلی خطرناكه...تو این همه سال چقدر بلا سر

هیونگ آورد!

روشیا:اُاُاُ...سونبه!به من چه؟دوست خودتون دست از سرم برنمی داشت

-:فقط خواستم بهتون هشدار بدم...هیونگ از دست تو چی می خواد بكشه؟!

-:دوست دختر خودت قراره ازت چی بكشه؟!اصلاً سونبه می دونی چیه؟اگه من دوست دختر تو بودم

توی قهوه َـت سم می ریختم كه از دستت خلاص شم

-:نگاه كن داره با كی اینطوری حرف می زنه!منم اگه دوست پسر تو بودم حتمـــــاً اون قهوه رو می

خوردم كه ازت راحت شم

همه زدن زیر خنده

كیوجونگ:روشیا! مطمئن باش هرچی هم بگی جلوی جونگ مین كم میاری!فقط هیونگ و جونگ مینن

كه از پس هم برمیان

روشیا خنده ای كرد و سرشو تكون داد

جونگ مین:شوخی كردم...ناراحت نشو! انتخاب هردوتون عالی بود...هم یونگ سنگ هم هیونگ...فقط

نمی دونم دختر دیگه ای پیدا نمیشه من تورش كنم؟

دوباره همه خندیدن

 

 

 

-:لیا زود باش دیگه!الآن سونبه می رسه

-:خب چیكار كنم؟

-:می خوای همین طوری بری سر قرار؟

-:مگه باید طور خاصی برم؟

-:ایـــــــــــــــش...بلند شو بیا ببینم

روشیا دست لیا رو گرفت و به طرف اتاق برد

چند دست لباس روی تخت گذاشت

بعد از این كه لیا رو مجبور كرد چندتاشو امتحان كنه بالآخره یكیشو انتخاب كرد

یه پیرن دكلته مشكی كوتاه كه پایینش كمی چین داشت

روشیا بعد از این كه لیا رو حسابی آرایش كرد یه كفش مشكی ساق دار جلوش گذاشت

لیا به خودش تو آینه نگاهی انداخت:چرا منو این شكلی كردی؟

-:بذار یه ذره دل یونگ سنگ سونبه آب شه...ولی الكی الكی خوب كسی گیرت اومد!حداقل از شر جی

هیونگ خلاص شدی

تو همین لحظه صدای زنگ در بلند شد

روشیا:اومد!استرس نداشته باش...آروم باش...هیچ عكس العملی هم نشون نده

-:استرس برای چی؟!فكر كنم تو بیشتر از من استرس داری

دونگ جو:نونا!كجا داری می ری؟

روشیا:نونا داره می ره كارش به همونجا كه نباید كشیده می شد، كشیده بشه

دونگ جو:یعنی الآن هیونگ(یونگ سنگ) پشت دره؟

روشیا:اوهوم...

-:یعنی من نرم مدرسه؟

-:چرا نری؟!

-:باید با نونا و هیونگ برم نذارم كارشون به...

-:نه دیگه!اگه كشیده بشه هم اشكال نداره...زود برو مدرسه َـت دیر نشه

بعد از رفتن دونگ جو، لیا و روشیا جلوی در رفتن

روشیا:اُاُ...هیونگ تو اینجا چیكار می كنی؟

هیونگ:اومدم تو رو ببینم اشكالی داره؟

بعد از گفتن این حرف رو به لیا كرد:لیا! خوشگل شدی

لیا:ممنون!كار روشیاست

هیونگ و روشیا نگاهی به یونگ سنگ كه زیر زیركی به لیا نگاه می كرد انداختن

روشیا:سلام سونبه

یونگ سنگ همچنان حواسش به لیا بود:سلام

روشیا خنده ای كرد:بیشتر از این دلشو آب نكن،برو دیگه

لیا:ممنون،به خاطر همۀ كارایی كه برام كردی

روشیا چشمكی زد و لیا رو به طرف یونگ سنگ هول داد:لیا، سونبه! خوش بگذره...فقط دونگ جو

هشدار داد اگه كارتون به جاهای باریك بكشه زندتون نمی ذاره

لیا و یونگ سنگ سوار ماشین شدن و راه افتادن

بعد از مدتی سكوت یونگ سنگ سر صحبتو باز كرد:خوش به حالت!برادرت خیلی هواتو داره

-:این طوری بیشتر دوسش دارم

-:در این صورت اجازه نمی ده كه كار ما به جاهای باریك كشیده بشه

لیا به یونگ سنگ نگاه كرد:هی! تو فقط بلدی جلوی بقیه سرتو بندازی پایین و تظاهر كنی داری خجالت

می كشی؟

-:حداقل اینجوری بقیه فكر نمی كنن من پرروئم

-:پس حالا كه من شناختمت فكر كنم باید تو انتخابم تجدید نظر كنم

-:نمی تونی...دیگه گرفتارم شدی تموم شد رفت

-:می دونستی اعتماد به نفست خیلی بالاست؟

-:منم گرفتارت شدم تموم شد رفت...دیگه هم هیچ حرفی باقی نمی مونه

چقدر كنار یونگ سنگ احساس آرامش می كرد...بعد از اون همه سختی و خلاص شدن از بند پسرایی

كه به هر بهنوه ای می خواستن بهش نزدیك شن،به این آرامش احتیاج داشت

چراحسی رو كه به پسرای دیگه داشت به یونگ سنگ نداشت؟

شاید به خاطر این كه این پسر پاك تر از این حرفا بود كه بخواد با بقیه مقایسه َـش كنه...به هرحال به

قول یونگ سنگ گرفتارش شده و بود و دلش نمی خواست بعد از سال ها آرامشش به هم بخوره

یونگ سنگ كنار رودخونۀ سئول نگه داشت

به لیا نگاه كرد:سرنوشت چیز جالبیه...چطوری تو رو سر راه من قرار داد

-:منم اصلاً فكرشو نمی كردم یه روز با یه خواننده برم سر قرار

-:لیا!بهت گفتم خوشگل شدی؟

-:نه،فقط هیونگ جون سونبه گفت

یونگ سنگ نگاهی به سرتا پای لیا انداخت:خوشگل شدی!

لیا جوابشو با لبخند داد

یونگ سنگ آروم به طرفش خم شد و لباشو رو لبای لیا گذاشت

 

 

 

روشیا و هیونگ بعد از رفتن لیا و یونگ سنگ به طرف فضای سبزی كه نزدیك خونۀ روشیا بود

رفتن...یه چیزی شبیه پارك جنگلی بود

روشیا:به نظرت تا الآن كارشون به اونجاها كشیده شد یا نه؟

-:نمی دونم!ولی اگه كشیده شده باشه كه سرعت عملشون خیلی بالاست

-:چطور؟

-:آخه من این همه ساله تو رو دوست دارم اما تا حالا...

روشیا لبخندی زد و نفس عمیقی كشید:خیلی خب!بیا دیگه برگردیم

بعد از گفتن این حرف،برگشت راه بیوفته كه هیونگ بازوشو گرفت و رو به روش وایستاد:با این كه

دیگه اون روشیای قبل نیستی اما هنوز مغروری

-:منظورت چیه؟

-:این همه مدت صبر كردم تا توهم بهم بگی دوسم داری، ولی انگار فقط داری منو بازی می دی

روشیا سرشو پایین انداخت

چندلحظه تو سكوت گذشت تا این كه روشیا شروع كرد به حرف زدن:برای همۀ بلاهایی كه به خاطر من

سرت اومد،ازت معذرت می خوام

سرشو بالا آورد و به چشمای هیونگ نگاه كرد:ممنون كه سه سال دوسم داشتی

هیونگ لبخند كم رنگی زد:چهار سال...

روشیا فقط بهش نگاه كرد...راست می گفت،یك سال دیگه هم گذشت؛یك سال دیگه هم گذشت و روشیا

هنوز بهش اعتراف نكرده بود

همونطور كه به هیونگ نگاه می كرد لبخندی زد:دوسِت دارم هیونگ!

هردو لبخندی تحویل هم دادن

هیونگ سرشو نزدیك روشیا برد...چشماشونو بستن

هیونگ دستشو دور كمر روشیا حلقه كرد و لبای روشیا رو بین لبای خودش

گرفت.................................

 

*پـــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــان*


(برای دیدن عكس در سایز اصلی روش كلیك كنید)

http://www.img4up.com/up2/28263448232104763538.gif

ببخشید اگه اونی كه می خواستید نشد،خیلی سعی كردم اونی از آب دربیاد كه شما می خواید ولی نمی دونم تلاشم نتیجه داد یا نه!

حالا هم برای آخر كار یه چند تا خواهش داشتم

1.نظرتون راجع به داستان چی بود؟

2.نظرتون راجع به والپیپرای داستان چی بود؟

3.اونایی كه تا الآن نظر نمی ذاشتن خــــــــــــــــــــــــواهشاً تو این پارت آخر یه اظهار وجود بكنن!

ایشاا... تابستون بعد با یه داستان دیگه در خدمتتون هستم

05600000FIGHTING05600000





نوع مطلب : EMANCIPATION 

Arefeh
یکشنبه 31 شهریور 1392 12:17 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ بودمرسی
پاسخ H@D!SEH : خواهش می کنم عزیزمممم.!لطف داری میسشیییی
roz
جمعه 28 تیر 1392 07:59 ق.ظ
اونی جون این داستانت حرف نداشت
البته باید بگم چشمام در اومد تا کلشو خوندم
پاسخ H@D!SEH : WoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOoOW
بابا چه سرعتی داری!
خیلی خوشحالم کردی عزیزم!میسی
park ji rim
پنجشنبه 30 خرداد 1392 06:26 ب.ظ
خیلی ناناز بود داستانت ممنونم واقعا گل کاشتی
پاسخ H@D!SEH : چممممممممممممممممممل کومائو اونی
G-dragon
پنجشنبه 30 شهریور 1391 10:40 ق.ظ
راستی این کمبلیا دیگه داره میره رومخمآآآآ
بابابسه دیگه شنبه که همدیگه رومیبینید ازاین حرفابزنیدنه درملع عام!خانم کمبلیای سوهان اعصاب قابل توجه شمآ
G-dragon
پنجشنبه 30 شهریور 1391 10:39 ق.ظ
راستی این کمبلیا دیگه داره میره رومخمآآآآ
بابابسه دیگه شنبه که همدیگه رومیبینید ازاین حرفابزنیدنه درملع عام!خانم کمبلیای سوهان اعصاب قابل توجه شمآ
G-dragon
پنجشنبه 30 شهریور 1391 10:39 ق.ظ
راستی این کمبلیا دیگه داره میره رومخمآآآآ
بابابسه دیگه شنبه همدیگه رومیبینید ازاین حرفابزنیدنه درملع عام!خانم کمبلیای سوهان اعصاب قابل توجه شمآ
G-dragon
پنجشنبه 30 شهریور 1391 10:33 ق.ظ
حدیث خبراوکلیپای ناب دارم از پسران برترازگل!باید ببینیشون تابفهمی قضیه ی (اگه غلطه ببخشید)انتخاب بازیگراشون چه شکلیاس
حالایه چن تاخبرازتوش بهت میدم:شایدباورت نشه ولی لی مین هو بخاطرمدل موهاش ینی همون فرفری هایی که جاندی مسخرش میکرد برای نقش گوجونپیوانتخاب شده والبته موهاشو6بارفرکرده تااون شکلی شده تازه بعدازساختن فیلم ...مدل موهای گوجون پیومیشه یه مدل موی محبوب
حالاکااول رونمیدونی..............آه.آه آه کااول یه دختر خیلی خیلی خیلی بده که شخصیت واقعیشوتوفیلم"شوبایدادامه پیداکنه"نشون میده که حتی به ییجونگ بخاطرهمبازی بودن به کااول تسلیت میگن وبدشانسی شوبه رخش میکشن
حدیث باید ببینیش!کلیپه رومیگم.....حالااین دوتاش بود فکر کنم یه ساعت وخورده ایه
G-dragon
پنجشنبه 30 شهریور 1391 10:21 ق.ظ
پس ازاندی وچندی سلام
حدیث ببخشیدکهانقددیر داستانتوخوندم ولی فکر نکنی دنبالشم نبودمآ!!!!!!چرابودم ینی ازمریم پرسیدم ولی بازخودمم خوندم وداستانت قشنگ بود البته بیشتربخاطراین دنبالش میکردم چون یه جورایی شبیه به سیتی هانتربود!البته خیلی ذوق نکنیآ!چون هیچ فیلم ویاداستانی به سیتی هانترنمیرسه......
البته داستان توام ازاون نظرشبیش بود که جفتشونم مثبت بودن واین بیسیار خوب بود
ایول دمت قیژ
kimia
سه شنبه 28 شهریور 1391 11:53 ق.ظ
حدیثه کنارخودت یه صندلی رزرو کن واسم توکلاس!
selia
دوشنبه 27 شهریور 1391 12:23 ب.ظ
عالی بود.
saeedeh
یکشنبه 26 شهریور 1391 11:47 ب.ظ

خیلی خوب بود و خیلی قشنگ تموم ش کردی.........
من یکی از بزرگترین مشکلاتم اینه که نمیتونم یه داستان رو سریع جم و جورش کنم......بلا ستثنا داستانم بالای 40 قسمت میشهو خیلی بده
پاسخ H@D!SEH : ممنون سعیده جان...لطف داری!
اینم اولین داستانم بود كه به پایان رسید،بازم خداروشكر خواننده ها راضی بودن
بهار
یکشنبه 26 شهریور 1391 09:27 ب.ظ
شلام داستانت عالییییییییییییییییییییییی

حرف نداشت
پاسخ H@D!SEH : سلام خانومی!!می3000000000000000000000
شرمنده می كنیاااا
مریم
یکشنبه 26 شهریور 1391 04:03 ب.ظ
سلام كوچولوبروخداروشكركن خوب تمومیدوگرنه...... داستانت دركل باحال بودینی بایدبگم خیلی خیلی قشنگ بودومثل اینكه حال میكنی بقیه روتوخماری میذاری اون ازصحنه های اولش اینم ازتهش.وای 5روزه دیگه بایدببینمتبس بای تااول مهرامیدوارم باحسنی خوش بگذرونی مخصوصاامسال ازاده ام نیس
پاسخ H@D!SEH : مرگو سلام...بچه پررو تو تا حالا كجا بودی؟؟؟؟آمارتو از فرناز و عاطفه گرفتم كه می خوندیو نظر نمی ذاشتی!دارم برات مریم خانوم!
حالا واقعاً خوشت اومید؟؟؟؟ خب خدارو شكر قابل شما رو نداشت!
اورههههههههه من عاااااشققققققق خماری ام...
اه اه اه...از اول مهر متنفرمممممممممممممممممممممممممم!!!
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ! اسم حسنی رو نیار،اسمشو میشنوم تنشنج می كنم.....
به امید دیدار!!!!!!!!!!!!!!!!
agra
یکشنبه 26 شهریور 1391 12:39 ب.ظ
سلام یعنی واقعا تا تابستون نمی خوای بیای امیدوارم بتونی بیای واینکه توهمه کارات موفق باشی تلاشت رو بکن تا به آرزوهات برسی موفق باشی
هه هه هه اصلا این رو حدس نمیزدم عجب سر کاری رفتیم و خبر نداشتیم پایانش قشنگ بود در مورد والپیپر راستش من با گوشی میام داستان میخونم اونم باز نمیکرد فقط والپیپر قسمت 24 رو دیدم که قشنگ بود
پاسخ H@D!SEH : سلامممم...تو نت هستم ولی فكر نكنم داستان بذارم :-( ...مرسی عزیز دلم منم برات آرزوی موفقیت می كنم
ای جانم!!خدا رو شكر همونی شد كه شما می خواستید!باشه عزیز...همین كه داستانو خوندی برام خییییلییییی با ارزشه!
می3000000...بوشششششششششششششش
kimia
یکشنبه 26 شهریور 1391 10:26 ق.ظ
حدیثههه واقعن تموم شد؟؟؟
البته خوشمل تموم شد!نظرمون راجع به داستانم که توهرپارت گفتم.واپیپراتم تاحالاندیدم!همین عکسیه که اینجاازهیونگ گذاشتی عوض میشه؟؟
وای حدیثه دلم تنگ میشه!
پاسخ H@D!SEH : آره دیگه،تمومید! :-(
قربانت!لطف داری!آره تو هر پارت نظرتو گفتی خیلی خیلی ممنونننننننننن!نه بابا والپیپرا همونایی كه قبل داستان انگلیسی می نوشتم...باید رو اون كلیك می كردی!
دل منم تنگ میشه!وقتی داستانم تموم شد یه حس عجیبی داشتم...دلم نمی خواست تموم شه... :-(
فاطمه
یکشنبه 26 شهریور 1391 08:28 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممم
وااااااااااااااااااااااای چه خوب شد که یه خواب بود.....وگرنه دیگه ته نامردی بود اگه مثه خواب هیونگ میشد.......
داستانت عالی بود.....خیلییییییییی خوشمل بود.......خسته نباشیییییی اونی......
اعتبار نتم تا سه روز دیگه س....یعنی این 2 گیگ رو سر چن روز فرت کردم رفت البته خودم تنهایی این رکوردو نشکوندم.
آخه فکر میکنم وقتی مدرسه شروع بشه دیگه اصلا نمیتونم بیام.....
اگه خودمم بخوام بیام به دلیلی که با هم مشترک هستیم نمیتونم...اونم مادرگرام بنده س.................
فکر نکنم دیدار بعدی ما(البته به صورت کلامی) به تابستون بعد بکشه ......ولی امیدوارممممممممممممم تا اون موقع خووووووووووووووووووووووووووووب از پس درس های خوشگل بربیای.....
دوچت دارم اونیییییییییییییی
پاسخ H@D!SEH : به بـــــــــــــــــــــــــــــه!!!سلاممممممممممممممممممممم اونی جونننننننننننننن!
هه هه...دلم نیومد بزنم چشمای روشیا رو بپوكونم......
می30 گلم لطف داری!....وااااااااااای شرمندم میكنیاااااا....می30 می30
ای جــــــــــــــــــانم!!!!! ایشاا... هرجا هستی موفق باشی و به هرچیزی كه می خوای برسی...
امیدوارم دوباره همو ببینیم(به صورت كلامی)....بوشششششششششششششششششش
منم دومست دارمممممممممممممممممممممممممممممممم....
soha
یکشنبه 26 شهریور 1391 08:08 ق.ظ
درود سوگی خبرم کرد بیام بخونم
ممنونم عجیجم راستی این حرف بین من و تو بمونه داستان سوگی خیلی داغونه(از لحاظ ژانر میگم)اشکتو درمیارههههههه
ممنونم خانومی بوششش
پاسخ H@D!SEH : سلنگگگگ...دستش درد نكنه!
خواهش می كنم... حالا شاید قشنگ شد... ژانر غمگینم قشگیای خودشو داره
خواهش عزیزم...بوشششششششش
sogand-star=sog@nd
یکشنبه 26 شهریور 1391 08:06 ق.ظ
خیلی خوشمل بودددددددددددد
اشک شوقه هااااااااااااااااااااااااا ممنونم راستی من داستانمو تخمین زدم حدود 48الا50قسمت میشه البته امیدوارم

روشیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پاسخ H@D!SEH : ای جانم!
گریه نكن...
48؟؟؟؟؟؟؟‌:-0 ....... ماشاا... حوصلــــــــــــــــه!!!فقط آخرشو خوب تموم كن جون من
ممنون كه داستانو خوندی دوست جونم!!!
شمیم
یکشنبه 26 شهریور 1391 01:53 ق.ظ
سلام عزیزم
1- داستان خوشمل بود خوب پیش رفت جالب بود
2 - دوست داشتم عکس از شخصیت های دختر داستان هم باشه اما خوب خودت گفتی که روشیا عکسی ازش نیافتی که بهش بیاد و اینکه خوب به نظرم متفاوت شده داستانت اینطوری
یک چیزی فکر کنم سونبه رو فقط در حالتی میگن که فردی که ازشون بزرگتره در یک حرفه یا مقطعی بالاتر ازشون باشه مثلا توی دبیرستان به سال بالایی هاشون یا توی موسیقی به دیگر هم خواننده های کمپانیشون که زودتر از اونا اومدن و....................
مرسی عزیزم خسته نباشی بسی خوشمل بود
پاسخ H@D!SEH : سلام شمیمی!
1-خیلی خیلی خیلی خیلی كامسامنیدا
2-شرمنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد كه نشد!
می دونم...نمی دونستم چی به جز سونبه بگن كه صمیمیتشونو نشون بده!به هرحال ممنون كه گوش زد كردی خانومی...
خواهش می كنم گلمممممممممممممم...می30000000000000000000000........بوشششششششششش
شمیم
یکشنبه 26 شهریور 1391 01:50 ق.ظ
اول میام
پاسخ H@D!SEH : باریكككككككككككككك
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر